این یه نامه عاشقانه است که یک نفر برای معشوقش که ازش دوره نوشته خیلی قشنگ بود دلم

نیومد براتون نگذارمش


کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند درنگاهت زمزمه کنم.

نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.

بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.

شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.

 خوب من! دیشب پا به پای آسمان گریستم.

می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان دل من بارانی بود...

آسمان دل من، به هوای دل شکسته ی شقایق می گریست ..

و چشم بیمار من، به هوای روح پاک تو...

می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم

اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به

اینکه...

می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...

شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند...

زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با نرسیدن نوشته شده است،

دیگر تقدیر چه گناهی دارد.

می دانم باز هم می گویی قسمت را فراموش کن.

نرسیدن را از یاد ببر ...

بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن...

میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که

دلش را به تو بخشیده است... می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست.

مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری...

باورت می شود که ستاره به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟... می دانم باور می کنی...

به روی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد...

اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری به رویشان بپاشم...

سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان.

می دونم دوستت دارم خیلی تکراریه....اما دوستت دارم این تنها کاریه که حتی اگه تو دلت نخواد من

میکنم....

من عاشقت می مونم